|
کی میگه تو نباشی ستاره بی فروغه بذار همه بدونن که عاشقی دروغه
|

و چشمان آفتابی ات را دوره میکنم
دلم بهانه میگیرد
هذیانی میشود
با تپش هایش میگوید کجا رفت؟


من مانده ام و شعر سرودن بی تو
از خواب غزل پلک گشودن بی تو
دلگیرم از این زندگی اجباری
با مرگ برابر است بودن بی تو
گفتمش دل مي خري؟
پرسيد: چند؟
گفتمش دل مال تو...
تنها بخند...
خنده کردُ دل زدستانم ربود...
تا به خود باز آمدم او رفته بود...
دل زدستش روي خاک افتاده بود...
جاي پايش روي دل جا مانده بود

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...
به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد ....
نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم...
گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
اومدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم
اومدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم منصرف شدم
اومدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد .
اومدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد.

مرا رها کن ای تاریکی
بگذار تا پر گیرم زین شهر خاموش
من آسمان را خواهم نه زمین را
اینجا دگر آسمانی نیست
هر چه هست تاریکیست
آن ها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.....
زن جوان : يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان : نه ، اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم .
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوستم داري
زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواش تربروني
مرد جوان : منو محكم بگير.
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش تر بري
مرد جوان : باشه به شرط اين كه كلاه كاسكت
منو برداري و روي سرخودت بگذاري
آخه نمي تونم راحت برونم . اذيتم مي كنه ......
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .
برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمزموتورسيكلت رخ داد
يكي از دو سرنشين زنده ماند وديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كنه
با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سراو گذاشت و
خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او
بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...
يک شعر پر از غلط؛
يک پرنده ی بی آسمان؛
يک نسيم سرگردان؛
يک رويای نا تمام.![]()

من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛
يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسه

و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست؟
وکسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
"حمید مصدق"


براي شکستن من يه اخم کافيه
نيازي به فريادت نيست
واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه
نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت کافيه
نيازي به انجامش نيست ...
بزرگ ترین هدیه ی من به تو قلبم بود...قلبی که از اولین دیدارمان شود جایگاه عشق تو...قلبی که در سینه ام است فقط برای تو
برای عشق تو می تپد...قلبم با تمام عشقی که در آن است به تو تعلق دارد...قلبم از اول هم ماله تو بود...مواظب قلب
خودت باش...
نمی زارم یه غریبه بانگاش پادشاه دل بی ریات بشه
من میخوام خودم پرستشت کنم
نمی زارم که کسی خدات بشه
عشق يعني گم شدن پيدا شدن
عشق يعني لاله ي پرپر شدن
عشق يعني در رهش بي سر شدن
عشق يعني دائما در اضطراب
عشق يعني تشنگي در شط آب
عشق يعني هفت وادي بي کسي
عشق يعني روز و شب دلواپسي

در انتظارش موج دریا را شکستم
گاهی به ساحل در هوای او نشستم
گاهی به طوفان بلا خود را سپردم
عشقش زده آتش به اعماق وجودم
عاشق ترینم من به عالم تا که هستم
رازی به دل دارم که افشا می نمایم
بعد از خدا او را به دنیا می پرستم
دانم که آید از فراسوها ز رویا
می گیرد از روی محبت هر دو دستم